زندگی آنچه زیسته ایم نیست.
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم.
گابریل گارسیا مارکز
زندگی آنچه زیسته ایم نیست.
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم.
گابریل گارسیا مارکز
اگر این دنیا جای خوبی ها بود
ما با گریه به دنیا نمی آمدیم
مامانی برگرد کنارم که شدم برات دیونه
نگو یه قبر تاریک واسه تو شده یه خونه
مامانی از وقتی رفتی دل من بی تب وتاب
زند گی با همه خوبیش واسه من شکل سراب
برای دیدن خوابت چشمامو روهم می زارم
واسه بوسیدن دستات تا قیامت بی قرارم
بردی دل من از تو آن میخواهم
وز گمشده ی خویش نشان میخواهم
سر مصرع هر بیت تو حرفی بردار
هر آنچه که شد از تو آن میخواهم
من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم
حبس خواهم کرد.
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی نا شناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه.....گوئی زد خمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله رز
نا شناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ ورود می ساید
همره نغمه های موزونش
گویا بوی عود می آید
آه....باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم ودلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بروی دفترخویش
((جاودان باشی ای سپیده عشق))
یه عمری همه دنیا رو گشتم
به دنبال یه عشق صادقونه
یه عشقی که یسازه دل رو از ما
بشه تنها چراغ توی خونه
یه عمری پی عشق بی هوس دویدم
به دنبال یه عشق بی بهونه
یه عشقی که بشه مرحم زخمام
نشه بدتر نمک رو زخم کهنه
تو شبهایی که جای دست پر مهر
چیزی به جز یه دتیا اشک ندیدم
یکی اومد که دوست داشتن میفهمید
منو از اون من خسته جدا کرد
یکی اومد که با احساس پاکش
تموم زخمامو یهو دوا کرد
تو وقتی که همه تنهام گذاشتن
با لبخندش منو از من جدا کرد
برای عاشقی عشقمو دادم
خیال کردم فقط عشق میمونه
ولی جای تموم اون همه عشق
واسم موندش فقط بغض شبونه
برای عاشقی ما کم نذاشتیم
خدا هم خوب اینو خودش می دونه
با اینکه دلم رو همه شکستن
می خونم بازهنوزم عاشقونه
می خونم با خودم دیگه بریدم
دیگه به آخر جاده رسیدم.....
انتظار ...
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
سعي كن با كسي دوست شوي كه قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي براي وارد شدن به قلبش خودتو كوچك كني
وقتی گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم
ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند
خدایا
من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم
من چون توئی دارم
وتو چون خود نداری
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو و عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
گویی که گل از چشمه ی مهتـاب گرفتـم![]()
در برکه ی اشکم همه دم نقش تو دیدم![]()
این هدیـه ی خـوبیست کـه از آب گرفتـم![]()
هرگــز نتـوانـی کــــه ز مــن دور بمــانــی![]()
چـون در دل خـود عـکس تو را قاب گرفتم![]()
دیگه عاشق شدن فایده نداره
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این ورو اون ور میزنی ای دل غا فل
دیگه دل بستن دل بریدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتونگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال وپر نداری
داری پیر میشو خبر نداری
ای دل دیگه بال وپر نداری
داری پیر میشو خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتونگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک وتنها بودم اما تو را تنها نمی ذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها توروبردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
ازتو که با نگاهت زیرورو شد روزگارم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن و
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگین اون از غصه توست اون ازغصه توست
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک وتنها بودم اما تو را تنها نمی ذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخرمی رسوندم
می رسیدی تو اما من آرزو به دل میموندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حلمو
اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم
اینقده رفتم ورفتم، اینقده رفتم ورفتم که هنوز بر نگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگین اون از غصه توست اون ازغصه توست
هرچی شعرعاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثش
اگر مردم تو بدون کی وارثش
و یا ز مردی حرف مزن در عمل مرد باش
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
آری این آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن برایم زیــبـــــــــاســــــــــــــــت !!!
می خواست کسی نفهمد گریه می کند زیر باران گریه کرد.
شب خوابش نمی برد ستاره ها را شمرد.
آن قدر گریه کرد که خورشید هم برایش اشک ریخت.
خانه اش تاریک بود ماه را به خانه اش دعوت کرد.
ابرها پنبه های مزرعه آسمان اند.
شیشه مشجر تار کننده حقایق است.
زندگی جست و جوی دائم است.
اشک مایع سفید کننده دل است.
اگه کسی رو دوست داشته باشی
نمی تونی تو چشماش زول بزنی
نمی تونی دوریشو تحمل کنی
نمی تونی بهش بگی چقدر می خوایش
نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری
واسه همینه که عاشقا دیونه می شن
دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نه می تونه بیاره
دلها همه بیقرارعشقن همون عشقی که واسه تو بیقراره
هیچکی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه
بگو بگو کدوم خیابون که من و به تو می تونه برسونه

چرا
وقتی كه آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد يك دنيا می شه
ميره يك گوشه پنهون می شينه
اونجا رو مثل يه زندون می بينه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
وقتی كه تنها می شم اشك تو چشام پر می زنه
غم میاد يواش يواش خونه ی دل در می زنه
ياد اون شب ها می افتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه، می نشستيم، من و يار
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
می گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه
دل اين آدما زشته، ديگه زيبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه
اشك اين ابرا زياد ولی دريا نمی شه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه

تا توانی دلی بدست آور
دل شکستن هنرنیست
باغبانی قطره ای بر برگ گل دید و گفت:این چهره جای اشک نیست
گفت:من خندیده ام تا زنده ام دوش بر خندیدنم بلبل گریست
من همی خندیدم به رسم روزگار کاین چه نا همواری وناراستیست
خنده ما را حکایت روشن است گریه بلبل ندانستم ز چیست
من اگر یک روزه تو صد ساله ای رفتنی هستیم گر یک یا دویست
می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه
بخارگرفته ای نوشتم:
دوستت دارم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم